ذبيح الله صفا

1062

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گرنه استاد خرد مرشد راه تو شود * دلت از منزل آن ره بمرامى نرسد لاف آزادى و مردى ز تو چون آيد راست * كه ز خوان تو گدايى بنظامى نرسد تا دلت ز آتش انديشه نسوزد چون عود * هرگز از عطر تو بويى بمشامى نرسد چون جنيد از سخنت شامل حكمت باشد * مدعى را بحديث تو كلامى نرسد * * روز ازل كه از تن خاكى اثر نبود * جان را بجز هواى تو كار دگر نبود خاص از براى عشق تو در عالم آمدم * ور نه مرا ز كوى تو عزم سفر نبود اوّل توام ز خويش خبر دادى ار نه من * بودم بحالتى كه ز خويشم خبر نبود در كاينات اگرچه نظر كردم از هوس * حقّا كه جز جمال توام در نظر نبود گفتم درين طريق بجايى رسم ولى * هرجانبى كه رفتم ازو ره بدر نبود در كار عشق او دل و جانم ز دست رفت * دل خود نداشت قدرى و جان را خطر نبود در چارسوى عشق دويدم به هيچ وجه * آنجا رواج تقوى و علم و هنر نبود دل خواست تا به حضرت او تحفه‌يى برد * با او جز آب ديده و سوز جگر نبود پنداشت جان كه نالهء او كارگر شود * واحسرتا كه نالهء او كارگر نبود كى محرم حريم وصالش شود كسى * كاو را بر آستانه مجال گذر نبود از سر بدار دست كه در بارگاه عشق * آنكس نهاد پاى كه در بندِ سر نبود از دولت وصال تو محروم شد جنيد * بيچاره را ز بخت نصيبى دگر نبود * * بحقارت منگر در من مسكين فقير * كه غنى را نبود چاره ز درويش حقير سلطنت را چه تفاخر كه متاعيست قليل * حبّذا مملكت فقر كه ملكيست كثير گرچه خاكست مرا بستر و خشتم بالين * بچنين ملك ندارم هوس جاه و سرير تا بصحراى فراغت زده‌ام خيمهء انس * عار دارم ز سراپردهء سلطان و وزير بيت احزان من و دود چراغ و شب فقر * صدر ايوان تو و مجمرهء عود و عبير